اکه بخوام بگم چند هفته گذشت چه طور گذشت ، باید بگم به تنها کسی که هیچوقت فکرشو نمیکردم ، گفتم که دیگه هیچوقت نمیخوام ببینمت یا باهات حرف بزنم یا حتی ازت خبری داشته باشم . تصمیمش رو یک طرفه گرفتم و فکر کردم اونم حق داره بدونه واسه همین بهش گفتم و راستش با گفتنش احساس کردم یه بار ۱۲۰ کیلویی رو از روی گلوم برداشتم .از اون روز تاحالا ، بعد از یه مدت خیلی خیلی طولانی ، احساس قوی بودم میکنم . احساس بالاخره برای یک بار هم که شده جرئتش رو داشتم که تصمیم درست رو بگیرم . البته که هنوز همه چی درست نشده ولی اینکه احساس میکنم در مسیر درستی قرار دارم احساس آرامش بهشم میده . بعد مدت ها احساس میکنم دوستای خوبی کنارم دارم . دیگه از روابط سمی خبری نیست دارم قدمای مثبتی برمیدارم . خلاصه که به طرز عجیبی ، همه چی داره درست پیش میره .
دوست دارم بنویسم . ولی به نظرتون نوشتن زیاد از حد واسه یکی مث من حوصله نمیخواد؟
در گذشته ی نه چندان دور ، فکر میکردم اگه یه روز معلم بشم ، لیاقت اینو دارم که دانش آموزام به چشم الگو بهم نگاه کنن . امروز داشتم با خودم فکر نیکردم اگه بخوام به یکی یه نصیحتی بکنم چی بهش میگم؟ تنها نتیجه ای که بهش رسیدم ، این بود که میتونم بهشون بگم مثل نرینین به همه چی ، مثل زندگی نکنید و خلاصه اینکه مثل من نباشید .
تو چند سال اخیر ، اینقدر همه روابطم با آدما خوب پیشرفته ، که یکی از بزرگترین ترس های زندگیم شده پیام دادن به آدما !
میدونید حس کیو دارم؟ احساس یه آدمی که تمام عمرش رو وقف پیدا مردن یه سنگ قیمتی کرده ، و بعد از سالیان سال جست و جو کردن یه سنگی رو پیدا میکنه که تاحالا مثلش رو ندیده . به جای اینکه بفروشش یا به بقیه نشونش بده ، قایمش میکنه . هودش تو دل خودش میدونه چه چیز با ارزشی پیدا کرده همین حس براش کافیه. با خودش احساس میکنه که این همه وقت و انرژی الکی نبوده و آخرش به چیزی که میخواست رسیده . اما چند وقت بعد ، کم کم شبیه سنگش رو دست بقیه هم میبینه ، اولاش جدی نمیگیره اما خیلی زود متوجه میشه تقریبا هرکسی یه سنگ شبیه سنگش رو داره و دیگه سنگش به قدر کافی خاص نیست . اما یکم بیستر که میگذره ، یه روز به خودش میاد و میبینه سنگش به بی ارزش ترین حالت ممکن رسیده و سنگ هایی که بقیه دارن خیلی بهتر و باارزش تر از سنگ خودشه ، و البته که خیلی زود ارزش سنگش با یه تیکه آشغال برابری میکنه .
چند روزیه که ساعت ۷ و ۸ صبح میخوابم ! امشب ساعت ۱۱:۳۰ بود و تو تختم دراز کشیده بودم که احساس خوا الودگی کردم ، گفتم بگیرم بخوابم و سر صبخ بیدار میشم و بزنامه ی خوابم هم درس میشه . میدونید چی شد؟ خوابیدم و یک ساعت بعدش شاید و شنگول بیدار شدم ! از اون موقع همشمیگم پا شم یه کاری کنم از یه طرفی میگم نه الان میخوابم ! از ساعت نزدیک ۱:۳۰ تا الان تو تاریکی اتاقم رو تخت دراز کشیدم . میخوام بگم منی که خیلی بی حوصلهم امشب و هر وقت نمیتونم بخوابم خیلی عصبی میشم ، امشب فشار روانی خیلی رو مخی روامشب تحمل کردم. از اون بدتر این بود که حتی ۱ نفر رو هم نتونستم پیدا کنم که باهاش حرف بزنم و وقت روبگذرونم !
از نتایجی که بهش رسیدم ، اینه که ما هر وقت میخواعیم کسی رو بشناسیم معمولا از پیروزی ها و دست آورد هاش تو زندگی میپرسیم . معمولا دست اورد های ما هستن که مشخص میکنن ما کی هستیم و ما رو با اون میشناسند ، چیزایی مثل پول ، مدرک تحصیلی ، خونه ، ماشین ، تعداد دوست دختر یا پسر ... . سوالی که ذهن منو درگیر کرده ، چرا هنگام آشنایی از هیچکس راجب شکست ها و پستی های زندگیش و ریاکشنی که بهشون داشته نمیپرسیم ؟