MyAbsurdThoughts

دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین مطالب

نقاب

سه شنبه, ۱۶ مرداد ۱۴۰۳، ۰۶:۳۱ ب.ظ

قشری از جامعه هستند که بهشون لقب فاک بوی یا بکن دررو داده میشه. هدف از نوشنن این متن قضاوت این افراد نیست، بلکه نگاه کردن به نقابی عه که این افراد میزنند. این نقاب میتونه شکل های متفاوتی داشته باشه اما هدف همشون یکیه و اونم جذاب بودن و جذب مخاطب. اصولاذاین افراد به استوری های ریپلای خور علاقه ی بسیاری دارند و فضای مجازی بخش مهمی از زندگیشون هست. خب پیدا کردن و شناسایی این افراد کار سختی نیست، اما چیزی که برای من جالبه نقاب جذابیت تو خالی ای هست که همشون میزنن و اینکه متپجه نیستن ظاهر و باطنشون چقدر شبیه هم دیگه‌ست. اما، عده ای هم هستند که من اون هارو از قشر عادی فاک بوی ها بالاتر میدونم، این افراد خیلی محدود زاویه دیدشون رو تغییر دادند و از یه پله بالاتر به ماجرا نگاه میکنند. و به همین دلیل وسعت دید بیشتر، مواردی رو جذب میکنند که خب اون ها هم دم به تله ی فاک بوی های سطح پایین نمیدن. خب حالا این افراد چه نقابی میزنند؟ این فاک بوی های سطح بالا اصولا نقاب اجتماعی خیلی قوی برای خودشون درست میکنند. بهترین مثال کسی هست که در دنیای کار و زحمت کشیدن غرق شده. چه جذابیتی بیشتر از یه مرد زحمت کش که همش سر کاره، در کنارش هم با استوری های انگیزشی و باشگاهی و استیکر الماس و جملاتی که حتی خود حافظ از خوندنشون خایه میکنه‌. 

دلیل از نوشتن این متن، شخصی هست که به تازگی باهاش اشنا شدم. نقاب اجتماعی این شخص به شدت موجه، کاری، باشخصیت و خوش صحبت. اما در دنیای واقعی دغدغه های این شخص از کس فراتر نمیره. همونطور که گفتم هدف از این متن قضاوت کسی نیست ولی دیدن تفاوت شخصیتی به این بزرگی حقیقتا حیرت زده ام کرده.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۰۳ ، ۱۸:۳۱
محمد ابراهیمی

فرمانده ی شکست خورده

سه شنبه, ۱۶ مرداد ۱۴۰۳، ۰۳:۰۰ ق.ظ

اولین ری اکشنم به باز کردن دوباره اینجا، یه فاکینگ هل از ته دلم بود. حس یه مربی ای رو دارم، که علی رقم برد های گذشته، در چند بازی آخرش شکست خورده.  مهم نیست که یه مربی چقدر مقتدر باشه، چقدر تیمش بهش باور داشته باشه، چقدر خودش اعتماد به نفس داشته و چند بازی رو پیروز شده باشه. وقتی چند بازی رو پشت سر هم میبازی، شک و تردید در دل همه ظاهر میشه. هم تیم و هم هوادار ها و هم کادر مدریتی، شروع به شک کردن بهش میکنند. به همین راحتی هر تیمی میتونه وارد بحران بشه، بحرانی که خیلی راحت با یه پیروزی میتونه جلوش گرفته بشه. اما چی میشه اگه اون پیروزی از راه نرسه؟ بله درست حدس میزنید اون مربی به گای سگ میره. مربی فقط از شکست های پیاپی شکسته میشه، با ناامیدی فقط دنبال یه پیروزی یه ساده‌ست اما زمین و زمان و بخت و اقبال دست به دست هم میدن تا مربی فقط بیشتر و بیشتر تو لجن فرو بره.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۰۳ ، ۰۳:۰۰
محمد ابراهیمی

پست صد و چهل سوم

شنبه, ۱۳ آبان ۱۴۰۲، ۱۲:۰۸ ق.ظ

آهای حرومزاده ها، من هنوز زنده‌ام.

ولی به خاطر دهن لقی های خودم اندازه ی قبل به این جا اعتماد ندارم. حسی که الان دارم، اینه که به جای توضیح دادم، مدل تتلویی همینجوری فحش ک دار ردیف کنم. ولی برای فحش دادن هم در حد یه ک*رم تو این وضعیت حس و حال دارم. ولی اگه به یه ورتون هست، باید یگم که من خوبم، زندگی هم رواله. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۰۲ ، ۰۰:۰۸
محمد ابراهیمی

پست صد و چهل و دوم

دوشنبه, ۲۵ بهمن ۱۴۰۰، ۰۱:۲۶ ب.ظ

حس کسی رو دارم که داخل یه اتاق تاریک داره دنبال یه چیز خیلی با ارزش می‌گرده ، در حالی که یه بار خیلی پرحجم رو با خودش میکشه ، اناق هم پره از ظروف شیشه ای. یه اشتباه کوچیک باعث میشه یه تیکه از شیشه ها بیوفته و بشکنه و بره خرده شیشه ها میره توی پای خودش . یه مدت که میگذره ، اتاق پر از خورده شیشه میشه و کم کم بوی خون پاهای خودش رو احساس میکنه . اما یه مسئله ی خیلی مهم تر از زخم روس پاهاش ذهنشو درگیر کرده ، نکنه لا به لای همین شیشه های که تو تاریکی شکونده ، گنجی که دنبالش بود هم رو هم بدون اینکه بفهمه شکسته؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۰۰ ، ۱۳:۲۶
محمد ابراهیمی

آی دونت فاکین نو

جمعه, ۲۲ بهمن ۱۴۰۰، ۱۱:۲۹ ب.ظ

یکی دو سال گذشته ، بار تنهایی من روی دوش دوتا از دوستام بوده . شاید اونا متوجه نبودن خودشون ولی همینکه بدون دریغ و چشم داشت باهام بودن برای بیشتر از اونچه فکر میکنند با ارزش بود ، اونها شاید نمی‌دونستن که دارن کسی که ترس از تنهایی داره رو از ترسش نجات میدن اما من همیشه حواسم . اما حدود شش ماهی می‌شه که این دو نفر تبدیل به سه نفر شدن . البته نفر سوم  خیلی بیشتر از فقط برداشتن بار تنهایی بود ، و همین باعث شد که کم کم تو زندگیم پررنگ تر و پررنگ بشه ، حتی پررنگ تر و مهم تر از دوتا دوست دیگه‌م . 

امروز؟ یکی از دوستام وارد رابطه شده و بیشتر وقتش رو برای پارتنرش میذاره و ما خیلی کمتر از قبل می‌بینمیش . دوست دیگه ام مه قبل تر از اینکی وارد رابطه شده بود ، تازگیا پارتنرش روی من حساس شده و به این نتیجه رسیدم که یه مدت کمتر دور و برش باشم براش بهتره . اما نفر سوم ،رابطه ی ما هم کمرنگ شده و دیگه اصلا شبیه قبل نیست. و همین طور که تا الان فهمیدین ، دوباره من موندم و حوضم. به طرز عجیبی بر خلاف همیشه که از تنها موندن می‌ترسیدم، این سری اصلا مشکل ترسیدن نیست بلکه احساس ناراحتی عجیبی دارم. 

جدا از همه ی اینها ، مسائل دیگه ای هم هست که اصلا خوب پیش نمیره ، و اینکه اصلا هیچ ایده ای برای درست کردنشون هم ندارم. فعلا همین .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۰۰ ، ۲۳:۲۹
محمد ابراهیمی

کم

جمعه, ۲۲ بهمن ۱۴۰۰، ۰۱:۵۶ ق.ظ

از نتایج دیگه ای که بهش رسیدم ، اینه که دو نوع حس بد ثه خودمون میتونیم داشتیم . یکی‌شون خیلی شدیده و خفه کننده ، که معمولا بعد یه اتفاق خیلی تلخ این خس بهمون دست میده . کسی که این حس بهش دست داده ، خودشم معمولا میدونه که این حس موقتیه و با زمان مشکل حل میشه . اما نوع دوم ، یه حس ریزیه که همه ی انفاقیی که برات افتاده به یادگار مونده . یه اتیش خیلی کوچولو که شعله‌ش کم اما دائمیه . حتما دارید فکر میکنید که الان چه حسی دارم که اینو میگم؟ حس کافی نبودن . نه برای پدر و مادرم ، نه برای خودم ، نه برای کسایی که دوستشون دارم . یه حس آروم و ملو که قرار نیست با ژمان خل بشه و کلی و داشتان و خاطره پشتشه . 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۰۰ ، ۰۱:۵۶
محمد ابراهیمی

This is fine

شنبه, ۱۶ بهمن ۱۴۰۰، ۱۲:۰۴ ق.ظ

اگه بخوام بگم اوضاع چه طوره ، باید بگم که برعکس همیشه‌‌ست . نه تنها که بیکار نیستم ، بلکه حتی بعضی روزا ساعت ۲ شب برمیگردم خونه .  نه تنها که دیگه مثل قبلا دانشگاه برای من تنها تفریح زندگی‌م نیست ، بلکه دانشگاه و پایان نامه تنها نقطه از زندگیمه که اصلا دوست ندارم ثانیه ای بهش فکر کنم . خودم؟ به طرز عجیبی احساساتی شدم . یه بغل ساده ، یا حتی زل زدن تو چشم یه دوست بیشتر چند ثانیه ، یا حتی یه جمله ی ساده ای مثل ((مرسی که هستی)) کافیه تا باعث بشه بغز کنم. مدام تو ذهنم در حال حرف زدنم ، با خودم و با یه نفر دیگه . در حدی که تایم از دستم در میره و وقتی به خودم میام میبینم یه مدت زمان طولانی ای گذشته. 

اما جدا از اینا ، اکه بخوام به روش خودم بگم که چه حسی دارم ، حس اون سگی رو دارم که صاحبش داره براش دنبال یه خونه ی جدید میگرده . نه اینکه دیگه دوستش نداره یا هرچیزی ، بلکه دیگه نمیخوادش و داره تمام تلاشش رو میکنه تا برای سگش یه خونه و خانواده جدید پیدا کنه . و البته سگ بیچاره هم وقتی میبینش صاحبش داره تلاشش رو میکنه خوشحاله . اما در عین ، یه غم خیلی بزرگ تری تو دلش هست ، اینکه مدام از خودش میپرسه از صاخبش که اینقدر داره خودشو به خاطر سگش به خطر زحمت میندازه ، اونکه دوستش داره ، پس چرا حتی یه لحظه به این فکر نمی‌کنه که سگش رو پیش خودش نگه داره؟ و هرچقدر صاحب بیشتر تلاش میکنه تا نشون بده سگ براش مهمه و هرچقدر هم دنبال خانواده ی خوبی باشه ، سگ با وحود خوشحالی ته قلبش رو یه غم خیلی بزرگتر پر کرده.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۰۰ ، ۰۰:۰۴
محمد ابراهیمی

جوجی قشنگم

پنجشنبه, ۳۰ دی ۱۴۰۰، ۱۲:۵۵ ق.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۳۰ دی ۰۰ ، ۰۰:۵۵
محمد ابراهیمی

پست صد و سی و هشتم

شنبه, ۲۵ دی ۱۴۰۰، ۰۱:۳۶ ق.ظ

از چیز هایی هیچوقت نتونستم درک کنم که چه منطقی پشتشه ، دوست داشتن و دوست داشته شدنه . نمی‌تونم بفهمم و درک کنم که چی میشه که یه نفرو دوست داریم و یک نفر دیگه رو نه ، و حتی نمی‌تونم درک کنم که چرا یک نفر رو یه جوری دوست داریم و یه نفر دیگه رو یه جور دیگه .

جدا از همه ی این ها ، چیزی که متوجه‌ش شدم اینه که دو نوع از دوست داشتن داریم . یه نوعش این شکلیه که یه نفر رو دوست داریم چون فکر میکنیم این آدم هیچ ایرادی نداره و از هر لحاظ بهترینه . حتی وقتی متوجه یه اخلاق یا ویژگی بد درش بشیم ، یا یک جوری توجیه‌ش  میکنیم یا میگیم حتی فلان اخلاقشم باحال و بامزه‌ست و بعضی ها هم سعی میکنن که اون اخلاق رو در طرف دیگه اصلاح کنند . نوع دوم از دوست داشتم این جوریه که شما قبول دارید که یک نفر اخلاق ها و ویژگی های بدی هم داره ، اما وجود همه ی این ها بازم به دوست داشتنش ادامه میدیم . در واقع نه از طرف انتظار فرشته بودن و بهترین بودن و خوش اخلاق ترین بودن داریم ، اما باز هم همینحوری که هست دوستش داریم . اگه از من میپرسید نوع دوم دوست داشتن خیلی با ارزش تره . چون اصولا هیچکس کامل و بی‌نقص نیست ، و وقتی طرف مقابل بفهمه بعضی چیز هارو دیگه نمیتونه توجیه کنه یا اینکه هیچوقت نمیتونه اصلاحشون کنه چه عکس العملی نشون میده ؟ ایا باز هم به دوست داشتن طرف مقابل ادامه میده؟ 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۰۰ ، ۰۱:۳۶
محمد ابراهیمی

آی دونت نو

سه شنبه, ۲۱ دی ۱۴۰۰، ۰۴:۲۳ ب.ظ

بعضیا میگن زندگی همیشه چیز های قشنگش رو وقتی انتظارش رو نداری سر راهت قرار میده . اما همین چیزهای قشنگ بعضی موقع ها میتونن تبدیل به سوهان روح ادم بشن . کسی که همیشه تو تنهایی زندگی کنه هیچوقت از تنها بودن گله نمیکنه . اما فرض کنید یه نفر وارد زندگیش نیشه که بدون هیچ تلاشی تنهایی اون ادم رو ازش مییگیره  ، همیشه کنارشه و باعث خوشحالی حال‌خوبش میشه ، بدون اینکه هیچ تلاشی کنه یا اینکه عمدا این کار هارو کرده باشه . فقط و فقط بودنش باعث عوض شدن زندگی یه نفر میشه ، اما خب به چه قیمتی؟ به این قیمت اون ادم تنهای خوشحال میدونه که یه روزی از همین روزا دوباره قراره تنها بشه و زندگیش به تاریکی قبل بشه . یه حسی تو این مایع ها که از غار بیرون بیای و ناگهان یه قلعه ی خیلی بزرگ و مجلل و رویایی پیدا کنی برای زندگی کردن ، اما میدونی که اون قلعه مال تو نیست و هروقت که صاحبش بیاد تورو با لگد میندازن بیرون . یا اینکه یهو بهت یه آیفون ۱۳ پرومکس بدن ، اما هیچوقت رمزش رو ندونی و نتونی ازش استفاده کنی . یا اینکه یه لامبورگینی تو حیاط خونتون پارکه ، اما تو کلیدش رو نداری و هیچوقت نمیتونی ازش استفاده کنی . یا شاید حتی اینکه خفن ترین و پیشرفته ترین تلویزیون سه بعدی دنیا رو داری ولی عینک هاش رو نداری تا ازش درست استفاده کنی . اون حس رو مخی که ناب ترین شراب دنیا توی دستاته ولی هیچوقت قرار نیست مزه‌ش رو بچشی . یا اینکه خوش بو ترین گل دنیا جلوی صورتته اما اجازه نداری ماسکتو برداری و بوش کنی ، قشنگ ترین لباس دنیا رو داری اما نباید هیچوقت بپوشیش . احساس میکنم همه چی جلوی چشمامه ولی نباید چشممو باز کنم ، اخساس میکنم همه چی تو دستمه اما اجازه ندارم دستمو ببندمو بگیرمش ، احساس میکنم فقط یه قدم با پیدا کردن دلیل خوشحالیم فاصله دارم اما اجازه ندارم اون یه قدم رو بردارم . یه حسی که انگار فقط یه قدم تا کمال فاصله داری ، اما هیچوقت نباید اون یه قدم رو برداری ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۰۰ ، ۱۶:۲۳
محمد ابراهیمی